January 17, 2007

رویای راحله

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد.

هی شما کنار آتش خاموش،خوابتان سنگین!
هی شما که از مسیر موج به آرامش مرداب رسیده اید!
شما سمت مزار دریا رانمی دانید؟

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد،
اما ای کاش پیش از آن که افشای آفتاب
از خواب گریه آشکارم کند،
هم بی چراغ دراین خانه ی خراب مرده بودم،
که من حرامنوش آن زمزم نا سروده نبودم
که تو مسافر بی تکلم ان مقصد نانموده نبودی.

پر زد و پاره ی دل مرا سمت مزاردریا برد،
نه باذ شمال می آمد و نه را جنوب پیدا بود.

همین و حالا،حالا من ماندم و
فراق فرا رفتن از وا ه ها،
من ماندم وفرود سه تار وانگشت،
من ماندم وعادتی آسوده از بی خوابی جهان.

هی شما کنار آتش خاموش،خوابتان سنگین!

                                                    سید علی صالحی

December 27, 2006

به نطر شما در انتطار باران بودن سرشار از امید نیست من حرفی از نباریدن باران نمی زنم بلکه باریدن را با تمام وجود با لبان خشکم زمزمه می کنم. 

December 25, 2006

در انتظار باران
خیره ام به زمین سرخ و خشک.

December 22, 2006

دوباره یلدا

دوباره یلدا،یلدایی مثل یلداهای دیگر.
من امشب در یلدای امشب نیستم ،در یلدای سه سال پیشم
اتاق 212،من،الهه،الهام،نازنین،سمیه وهاجر،حافظ و پاییز نی زار.
حال من اینجا و الهه آن سر دنیا. چه می کنی؟ چقدر دلم برای تفألات حافظت تنگ شده،دلتنگم برای آن جمع ساده و صمیمی.
من امشب در یلدای امشب نیستم،در یلدای سال پیشم،شبی تنها در کویر برهوت.
امشب برایم بوی یلدا نمی داد،فقط گذری بود برصفحات خاک گرفته ی خاطرات ذهنم، نه حا فظ بود،نه الهه و نه جمشبد عندلیبی من بودم و من.