خورشيد از سينهی دريا سرزده است و من
ـ در حالي كه همهی بودنم
تمام زندگي كردنم
به يك «نگريستن» مطلق بدل شده است ـ
چشم در قلب مذاب خورشيد دوختهام
و همچون شمع ـ كه در «گريستن» خويش قطره قطره میميرد ـ
ذوب میشوم و محو میشوم و پايان میگيرم.
دكتر شريعتی
از اومدنت به وبلاگم ممنونم ...
Posted by: vitrin at July 22, 2004 10:26 AMمیبينم که نگريستن ياد گرفتی! چشمم روشن! از اين گذشته، از حکايت آفتاب هم که بگذريم، تازه میرسيم به اين «ابر سپيد»! ديگر گل بود و به سبزه هم آراسته شد! مبارک است ان شاء الله!
Posted by: ... at July 20, 2004 03:06 AM