دوران نقاهتم را مي گذرانم
درد بي درمانم نفرت بود ،
نفرت از زنده بودن و زندگي كردن
دل خسته بودم،
از آدم ها ،
از مكانها،
از خودم ،
از خدا،
از تكرار بيهوده ي اين زندگي.
نمي دانم تا به حال به اين درد دچار شده ايد يا نه؟
خسته و گريزان از همه چيز.
اما حالا بهترم
چون مي گذرد غمي نيست.