مي خواهم از جايي بنويسم كه خشت خشتش برايم خاطره ست.
يك ساختمان قديمي ولي پر رمز و راز، با يك حوض كوچك در و سط آن و چند صندلي سنگي كه هر كدام يك خاطره را برايم زنده مي كند،تك تك افراد آنجا از جلوي چشمانم مي گذرند .انگار همين ديروز بود،صدايش هنوز در گوشم است وسط چمن ها مي نشست و مي خواند(شد خزان گلشن آشنايي...........).از يك اتاقش صداي ساز و ازاتاق ديگرش صداي چهچه كسي كه انگار هزار سال است كه عاشق است به گوش مي رسيد.ياد آن چند صندلي زير درخت توت به خير ،اسمش را گذاشته بودند ميعادگاه عاشقان .دور زدن دور ساختمانش اپيدمي بود ،چه نگاه هايي كه بينشان ردو بدل نمي شد. رسم بود هر رور يك نفررا درون حوض بياندازند ديگر كار به جايي رسيده بود كه به رييس دانشكده هم رحم نكرده بودند.يادش به خير روزهايي داشتيم.