August 28, 2004

ساغر


انگار همين ديروز بود. روز سرد باراني كلاس رياضي .
منتظر ندا و سارا بوديم، درست يادم نمي آيدولي انگار امتحان تربيت بدني داشتند. قرار بود براي شام به يكي از رستوران هاي كرمان برويم.تمام وجودم خستگي و گرسنگي را فرياد مي زدند. سرم را روي شانه هايش گذاشته بودم گرماي وجودش سرماي تنم را از بين برده بود. شايد به جرات بگويم يكي از بهترين خواب هاي زندگيم را روي شانه هايش تجربه كردم گرماي وجود او بارها مرا گرم كرده بود.هر چه جلوتر مي روم خاطرات با او بودن بيشتري در ذهنم تداعي مي شود .خاطرات ظهر هاي مشتاق و شب هاي امام جمعه و حوض نخعي.حا لا كه حساب مي كنم زمان زيادي گذشته.
حا لا او مي آيد در حالي كه من هنوز در رفتنم ترديد دارم. نمي دانم دوباره مي توانيم اين خاطرات را با هم زنده كنيم يا نه

ساقی خردمند August 28, 2004 12:31 PM
Comments