دلي كه آغشته از بي اويي است
دلي كه آكنده از بي دلي است
دلي كه در بيابان طلب گم نشده
كوچك و تنگ مي شود
براي اين دل لبخند ستارگان تبديل به نيشخندي زهر آلود مي شود
ديگر ماه هم نمي تواند همدرد بي كسي او باشد
همه ي عشق ها خود فريبي وهمه ي بودن ها نبودني بيش نيست
طبيعت رنگ خود را مي بازدو فقط يك رنگ به خود مي گيرد
بي اويي دودمان او را بر باد مي دهد
تنها درمان اين درد بي درمان در طلب بودن است و بس.
بايد با من بيگانه شوي، فقط با مرگ من است كه زنده مي شوي
وقتي مي خواهي من باشي ديگر در طلب نيستي،
نيستي سر تا پاي وجودت را مي گيرد
تك تك ذرات وجودت من را فرياد مي زنند،
ولي نه،تو اين گونه مي انگاري ، تويي كه فقط من رامي طلبي،در حالي كه غافلي و در جاهليت خود غوطه ور.