September 09, 2004

حضور سبز


سيد حسين امامزاده اي است دركازرون (يكي از شهرستانهاي استان فارس)كه نه تا به حال اسمش را شنيده بودم ونه از وجودش باخبر بودم.
ديشب ،دقيقا نمي دانم ولي فكر مي كنم ساعت حوالي دو بعد از نصف شب بود كه براي اولين باربود كه اسمش را از زبان يكي از دوستانم شنيدم نمي دانم حسم را چگونه بيان كنم اصلا بايد بگويم يا نه .
با شنيدن سيد حسين لرزه ير اندامم افتاد حس كردم روحم به پرواز در آمده حس عجيبي داشتم حس مرگ بود ولي شيرين ،انگار سا ل هاست اين مرد را مي شناسم دلم مي خواست پيشش بودم از دوستم خواهش كردم اگر به زيارتش رفت از طرف من هم زيارت كند ،هنوز اين جمله از دهانم خارج نشده بود كه حس كردم تمام ذرات وملكول هاي فضاي اتاقم سنگين شده ديگر هيچ چيز را نمي ديدم همه چيز برايم محو بود فقط تنها صداي بهاره را مي شنيدم كه به طرز عجيبي ترسيده بود و از من مي خواست به بيرون اتاق برويم فهميدم تنها اين حس متعلق به من نبود واقعي واقعي بود آري او درون اتاقم حضور داشت هواي اتاق هر لحظه فشار بيشتري وارد مي كرد دلم نمي خواست از اتاق خارج شوم اصلا انگار اجازه خروج نداشتيم نمي دانم شايد به خاطر ترس بهاره بود كه مدت زيادي با ما نماندولي هر چه بود مستم كرده بود شايد ديگر اين تجربه ماورايي ديگر به اين شدت برايم تكرار نشود .

ساقی خردمند September 9, 2004 10:51 PM
Comments