باز هم نوبت به تصميم گيري رسيد هميشه از دو راهي ها متنفر بوده ام .مانند كشتي شده ام كه سكانش را به دست باد داده ، به هر طرف برود مرا نيز با خود مي برد.
ماندن يا رفتن ،تا به حال هزار بار به اين موضوع فكر كرده ام هزار بار آن را سبك سنگين كرده ام اما مانند پرگاري كه محيط خود را دور مي زند بي هيچ نتيجه اي به نقطه ي اول بازگشته ام .
مي گويند هر جا دل است هما نجا بايد زيست. دلبستگي در آنجا ندارم اما دلم با آنجاست.اگربيايم دل را گذارده ام و آمده ام اما اين دل كه وابسته ي دل ديگري نيست پس حرف حسابش چيست؟ اينجا را هم نمي توانم ترك كنم اصلا حوصله ي هيچ كدام را ندارم. نمي دانم چه كنم.
ببين داش ..دو راه بيشتر نداري :يا ميري يا ميموني
راه انتخاب هم اينه كه اگه دوست داري بري..خوب نمون.
اگه هم ميخواي بموني خب نرو. به همين سادگي ديگه اينقدر ننه من غريبم نداره....تا ما هم بفهميم اخر سريال چي مي شه....
چرا طرقه .......... مگه اسم قحطي بود شاهد....؟؟
Posted by: saghi at September 14, 2004 11:59 PMدر هر صورت هيچ گاه خاطرات همكلاسي بودن را فراموش نخواهيم كرد(مخصوصا اون شب ماه رمضون و دانشكده و حوضش....
Posted by: bazigar at September 14, 2004 11:53 PMماندن يا رفتن مهم نيست ....
تنها حضور است كه مي ماند براي هميشه....
salam saghi jan , nemidonam alan koja hasti dar iran ya kharej az keshvar , vali hats mizanam ja ya makane zendegito taze taghir dadi va in alan barat kheyli sakhte , gahi vaght ha ma bayad be khodemon vaght bedim ta be mohitemon adat konim belakhare be har chizi adat mikonim faghat vaght lazeme.
Posted by: neda at September 13, 2004 12:15 AM