خاموشم
و در این خاموشی هزار حرف نگفته باقی است
حرف هایی هست که حتی اگر بخواهی هم نمی توانی آن ها را بیان کنی
حرف هایی هست که هیچ گوشی آن ها را در نمی یابد
هجوم کلمه ها بر روی زبانم همانند فوران آتشفشانی شده که اجازه فوران کردن ندارد
در دریای سکوت غرقم هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم
گل و لای و سنگریزه های ته این دریا آزارم می دهد
این سکوت سکوت لطیف و آرام بخش باران نیست
این سکوت سکوت وزش باد در علفزار نیست سکوت بی رحم و سنگینی است که وجودت را به حد انفجار می رساند
می ترسم می ترسم از زمانی که این آتشفشان فوران کند
من نيز سالهاست كه خاموشم
Posted by: رهگذري در باد at October 8, 2004 07:37 PMسلام
حلقه نشينم و بارها در سکوت به کوي تان آمده بودم، ولي اين بار سکوت منفجر شد.