مثل اینکه در این دنیا نبودم ،بیهوش بیهوش........
انگار تازه به هوش آمده ام چشمانم را که باز کردم تازه فهمیدم که در کرمان هستم،دوباره به این شهر باز گشته ام.باز هم کویر ،باز هم سکوت،باز دلتنگی های بدون علت،باز حس های غریب.
با این شهر خداحافظی کرده بودم آمادگی ترک کردنش را داشتم ،تمام تابستان را با خود جنگیده بودم تا بتوانم خود را راضی کنم اما............
نمی دانم این شهر چه چیز دارد ،مرا در بند خود کرده ،نمی دانم بازگشتنم را به حساب قسمت و مصلحت بگذارم یا ... اما قسمت را که خود ما می سازیم.
به هر حال الان اینجایم ومی خواهم بمانم وبدانم
عجب دل گير است حس هاي غريبي که جا مانده در امتداد جاده ي منتهي به زرند و بياباني که شباهنگام سرد است و پر از ستاره.
Posted by: payam at October 17, 2004 05:21 AMايجا كه من هستم هم كمي از كوير ندارد. ولي من عاشق بارانم و از اينجا فراري... كاش من هم روزي احساس تو را دريابم
Posted by: dirbaz at October 16, 2004 06:02 PM