زندگی را گم کرده ام
زندگی را در کوچه های شهرم،در رایحه ی مست کننده ی نرگس های دیارم ،در میان قطرات باران پاییزی زادگاهم گم کرده ام
ان را در پیچ وخم های جاده های کویر،در قلب بیابان های سوزان جا گذاشته ام
باید به عقب برگردم، اما فایده ای ندارد آن را از من ربوده اند
باید به دنبال یکی دیگر باشم در آینده ،نه در گذشته،گذشته را زندگی کرده ام،حال باید آینده را زندگی کنم
اگر پیدایش کنم.
nist hich aafat batar az na shenakht
to bare yar o nadani eshgh bakt
Molana
Posted by: Amir at October 23, 2004 10:51 PMدرود دوست من ... متن شما بسيار تاثير گذار بود كه زندگي را گم كرده ايم كه عشق را گم كرده ايم كه صداقت و راستي را گم كرده ايم آري اين چنين است چه مي شود كرد. به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را به كجاي اين شب تيره !!!
از درون بر خود خميده، در بياباني که بر هر سوي ِ آن خوفي نهاده دام
دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود ميزند فرياد:
«ــ در تمام ِ شب چراغي نيست /
در تمام ِ دشت/
نيست يک فرياد... /
اي خداوندان ِ ظلمتشاد! /
از بهشت ِ گند ِتان، ما را /
جاودانه بينصيبي باد! /
باد تا فانوس ِ شيطان را برآويزم /
در رواق ِ هر شکنجهگاه ِ اين فردوس ِ ظلمآئين! /
باد تا شبهاي ِ افسونمايهتان را من/
به فروغ ِ صدهزاران آفتاب ِ جاودانيتر کنم نفرين!»
ا-بامداد
باز هم سر خواهم زد. پایدار باشید و بدرود.
Posted by: فرید at October 19, 2004 03:05 PM