((دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است در گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پا ها در قیر شب است))
یکسال گذشت.یکسال است که تن خسته خود را از زیر بار سنگین و طاقت فرسایش رها ساخته
دو هزار سال کسی حرفش را نشنید و حال که رفته...
حال تله خاکی بیش نیست لیکن در نهادش هزاران حس وهزاران رازو رمز نهفته
دیگر حضور فیزیکی ندارد اما هیاهوی مردمانش در فضایش طنین انداز است از کنارش که می گذری بوی چهار فصلش،بوی فقیر نشینش،بوی تک تک مکانهایش به مشام میرسد
ولیکن او هنوز زنده است