ومن اینجا از پس شیشه ای مه گرفته بودن خود را جستجو می کنم وچه تلاش بیهوده ای آن گاه که روبرویت آینه است و در پس آن هیچ.
كيم من ارزو گم كرده اي حيران و سرگردان! نه اميدي نه ارامي..
نه همدردي نه همراهي. نه شام بي فروغم را نشاني از سحر گاهي....نه بر مژگان من اشكي........