طولاني ترين شب سال است و من ثانيه ثانيه اش را حس ميكنم يلدايم را در تنهايي به صبح مي رسانم .كرمان را در تنهايي آغاز كردم و در تنهايي پايانش مي دهم
در خلسه ام شايد هم خلسه نباشد . بين بودن و نبودن سردر گمم نمي دانم خوابم يا بيدار مدهوش و بي هوش
خاطرات چهار سال زندگي در كرمان از سرم مي گذرد لحظه به لحظه اش يادم است
احتياج به حرف زدن دارم احتياج به گوشي شنوا.
محتاجم به آرام بخشي كه آرامم كند ولي افسوس كه هيچ گوش شنوايي نيست.
داشتم رد میشدم دیدم یکی هم گوش شنوا می خواهد گاهی وقتها یه گوش شنوا
نا آشنا بهتر از یه گوش شنوای آشناست . بگو آنچه دل تنگت می خواد.
سینه خواهم شرهه شرهه از فراق تا بگویم شوق درد اشتیاق
Posted by: Amin at January 26, 2006 09:35 AMسلام...
Posted by: torgheh at January 23, 2006 10:08 AM