امشب جمله اي از طرف مادرم جگرم را به آتش كشيد
«خيلي تنهام»
حالم دگرگون است ،نه تنها براي تنهايي مادرم بلكه براي همه ي تنهايي هاي دنيا.
ساعتي راگريستم براي تنهايي خودم،براي تنهايي مادرم،براي تنهايي تمام مادران و فرزندان دنيا.
به راستي از خلقت اين آدميان در عجبم،تا وقتي در كنار يكديگريم قدر يكديگر را نمي دانيم و......
از تنهايي مادر به تنهايي خود رسيدم.
همراه واقعي نمي بينم،همگي مگسانند گرد شيريني.
دلخورم ،دلخورم از اين همراهان دوست نما.
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...
قصه تلخ جدایی ها ...قصه تلخ زندگی ...قانونی که کاریش نمی شه کرد:رفتن و تنها گذاشتن کسایی که دوستشون داریم
موفق باشی
به من سر بزن خوشحال میشم
مادر من امروز برادرش را به خاك داد.
من براي چشمان دريايي او و دوريي خويش اشك ريختم. امروز از بيمارترين روزهاي قلب من است. تا نوشته ات را خواندم دانستم كه در اين شب دراز تنها نبوده ام.
همدمي گر نيست چي باك, همدلان بسيارند.
Posted by: samarqandi at April 15, 2006 06:48 AM