June 21, 2006

بدون عنوان

دیگر بریده ام
درونم به هم ریخته،به هر تکه اش که می رسم فغان تکه ی دیگرش به گوش می رسد.

یک روز در انتظار آینده و روز دیگر منزجر از زندگی در حال و گذشته و آینده.
نمی دانم چه در انتظارم است.
خسته ام،خسته ی خسته.
خستگی این چهار سال یکباره بر دوشم سنگینی کرده .
می ترسم، می ترسم از زمانیکه تحمل این بار کمرم را خم کند.
باید تاب بیاورم.
چرا هیچکس به دادم نمی رسد.
نمی دانم چرا همیشه منتظرم کسی به دادم برسد،هر بار منتظر مانده ام بی فایده بوده.
این بار خود باید دست به کار شوم.
می خواهم مبارزه کنم اما توان جنگیدن ندارم.
همه رفته اند ،هیچکس نیست ،هیچ چیز نیست جز سیاهی و تاریکی.
دیگر قلمروی درونم هم آرامم نمی کند.

ساقی خردمند June 21, 2006 02:23 AM
Comments

چه عجب! آدم سال به سال که وبلاگ می‌نويسد همين می‌شود ديگر!!

Posted by: داريوش at June 21, 2006 06:53 PM
Post a comment









Remember personal info?