قهرم
با تمام دنيا قهرم
با همه ي عالم و آدم قهرم
با خدا هم قهرم
يا شايد او با من قهر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از صبح تا حالا گريه امانم را بريده
دست خودم نيست
گونه هايم همچون كويري خشك اشكهايم را مي بلعند،
اما غافل از اينكه اين آب شور آنها را تشنه تر خواهدكرد
خاليم ،تهي از بودن
در بودن يا نبودنم دچار شك شده ام
به راستي معناي بودن چيست؟
حسي نا آشنا در وجودم ريشه دوانده
حسي كه نمي شناسمش
حسي غريب ، حس بي حسي
حس بي حسيست.
در ابتدا هيچ حسي نيست ولي وقتي به انتها مي رسد،بوي غربت مي دهد.
حس غربت مي كنم.
كوير برايم غريب نيست اما درونش حس غربت مي كنم
زادگاه حافظ برايم غريب نيست اما بوي غربت مي دهد
.......................
در اين دنيا غريبم
به ربان آوردنش برايم مشكل است
گاهي اوقات دوستش دارم
و گاهي از آن گريزان.........
خورشيد از سينهی دريا سرزده است و من
ـ در حالي كه همهی بودنم
تمام زندگي كردنم
به يك «نگريستن» مطلق بدل شده است ـ
چشم در قلب مذاب خورشيد دوختهام
و همچون شمع ـ كه در «گريستن» خويش قطره قطره میميرد ـ
ذوب میشوم و محو میشوم و پايان میگيرم.
دكتر شريعتی
آسمان همه سرزمين ها را دوست دارم
اما آسمان كوير چيز ديگريست
حس مي كنم درصد وجود خدا در آن از همه جا بيشتر است
سقف آسمان كويركوتاه ست
چقدر دلتنگ به اغوش كشيدنش هستم
تا به حال فكر میكردم كه فقط آسمان كرمان غير قابل پيش بينی ست اما امروز باران بهاری را در تابستان در سرزمين نرگس ها ديدم.
«زير باران بايد رفت
عشق را زير باران بايد جست»
بوی نم فضا را عطرآگين كرده
موهايم را به دست باد داده ام
میخواهم دلتنگیهايم را نيز به او بسپارم
پرازدلهرهام
چشم به راه
خاك كدامين راه پاهايم را سخت در بر گرفته
زندانی كدامين راهم
تاب رفتن ندارم
راه مرا میطلبد
پای رفتن ندارم
دل ماندن هم
به كدام وادی بايد گريخت
خاكی كه در بندت نكند
نمیشناسمش
راه را گم كرده ام
نمیدانم گم كردهای دارم
يا خود در اين وادی گم شدهام
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
كه مردم به آن شادمانی بی سبب گويند
با اين همه اگر عمری باقی بود
طوری از كنار زندگی میگذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
نه اين دل ناماندگار بیدرمان!
بنشين در غزل سايه که چون آيت عشق
از سـر صـدق بخـواننـد بـه هـر انجمـنـت!