July 24, 2004

بغض

قهرم
با تمام دنيا قهرم
با همه ي عالم و آدم قهرم
با خدا هم قهرم
يا شايد او با من قهر است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از صبح  تا حالا گريه امانم را بريده
دست خودم نيست
گونه هايم همچون كويري خشك اشكهايم را مي بلعند،
اما غافل  از اينكه اين آب شور آنها را تشنه تر خواهدكرد

Posted by ساقی خردمند at 11:23 PM | Comments (1)

July 23, 2004

خلاء

خاليم ،تهي از بودن
در بودن يا نبودنم دچار شك شده ام
به راستي معناي بودن چيست؟
حسي نا آشنا در وجودم ريشه دوانده
حسي كه نمي شناسمش
حسي غريب ، حس بي حسي
حس بي حسيست.
در ابتدا هيچ حسي نيست ولي وقتي به انتها مي رسد،بوي غربت مي دهد.
حس غربت مي كنم.
كوير برايم غريب نيست اما درونش حس غربت مي كنم
زادگاه حافظ برايم غريب نيست اما بوي غربت مي دهد
.......................
در اين دنيا غريبم
به ربان آوردنش برايم مشكل است
گاهي اوقات دوستش دارم  
                                          و گاهي از آن گريزان.........

Posted by ساقی خردمند at 12:08 AM | Comments (0)

July 18, 2004

نگريستن

خورشيد از سينه‌ی دريا سرزده است و من
ـ در حالي كه همه‌ی بودنم
تمام زندگي كردنم
به يك «نگريستن» مطلق بدل شده است ـ
چشم در قلب مذاب خورشيد دوخته‌ام
و همچون شمع ـ كه در «گريستن» خويش قطره قطره می‌ميرد ـ
ذوب می‌شوم و محو می‌شوم و پايان می‌گيرم.

                                                                      دكتر شريعتی

Posted by ساقی خردمند at 11:12 PM | Comments (2)

July 17, 2004

آسمان

آسمان همه سرزمين ها را دوست دارم
اما آسمان كوير چيز ديگريست
حس مي كنم درصد وجود خدا در آن از همه جا بيشتر است
سقف آسمان كويركوتاه ست
چقدر دلتنگ به اغوش كشيدنش هستم

Posted by ساقی خردمند at 11:36 PM | Comments (0)

July 16, 2004

باران بهاری در تابستان

تا به حال فكر میكردم كه فقط آسمان كرمان غير قابل پيش بينی ست اما امروز باران بهاری را در تابستان در سرزمين نرگس ها ديدم.


«زير باران بايد رفت
عشق را زير باران بايد جست»


بوی نم فضا را عطرآگين كرده
موهايم را به دست باد داده ام
می‌خواهم دلتنگی‌هايم را نيز به او بسپارم

Posted by ساقی خردمند at 07:24 PM | Comments (1)

بی تابی

پرازدلهره‌ام
چشم به راه
خاك كدامين راه پاهايم را سخت در بر گرفته 
زندانی كدامين راهم
تاب رفتن ندارم
راه مرا می‌طلبد
پای رفتن ندارم
دل ماندن هم
به كدام وادی بايد گريخت
خاكی كه در بندت نكند
                                    نمی‌شناسمش
راه را گم كرده ام 
نمی‌دانم گم كرده‌ای دارم
                                                يا خود در اين وادی گم شده‌ام

Posted by ساقی خردمند at 12:08 AM | Comments (0)

July 15, 2004

سلام

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالی دور
كه مردم به آن شادمانی بی سبب گويند
با اين همه اگر عمری باقی بود
طوری از كنار زندگی می‌گذرم
كه نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
نه اين دل ناماندگار بی‌درمان!

Posted by ساقی خردمند at 12:42 AM | Comments (0)

آيت عشق

بنشين در غزل سايه که چون آيت عشق
از سـر صـدق بخـواننـد بـه هـر انجمـنـت!

Posted by داريوش ميم at 12:38 AM | Comments (1)