انگار همين ديروز بود. روز سرد باراني كلاس رياضي .
منتظر ندا و سارا بوديم، درست يادم نمي آيدولي انگار امتحان تربيت بدني داشتند. قرار بود براي شام به يكي از رستوران هاي كرمان برويم.تمام وجودم خستگي و گرسنگي را فرياد مي زدند. سرم را روي شانه هايش گذاشته بودم گرماي وجودش سرماي تنم را از بين برده بود. شايد به جرات بگويم يكي از بهترين خواب هاي زندگيم را روي شانه هايش تجربه كردم گرماي وجود او بارها مرا گرم كرده بود.هر چه جلوتر مي روم خاطرات با او بودن بيشتري در ذهنم تداعي مي شود .خاطرات ظهر هاي مشتاق و شب هاي امام جمعه و حوض نخعي.حا لا كه حساب مي كنم زمان زيادي گذشته.
حا لا او مي آيد در حالي كه من هنوز در رفتنم ترديد دارم. نمي دانم دوباره مي توانيم اين خاطرات را با هم زنده كنيم يا نه
نمي دانم حادثه امروز را يك نشانه بدانم يا نه؟اگر اين يك نشانه براي من است پس چرا خود من مورد اين لطف قرار نگرفته ام.شايد من اينجا هيچ نقشي ندارم و خود نوعي نشانه ام براي او.اگر اين گونه باشد بي عدالتي است ،حال آنكه من از خدا خواسته بودم . حكمتش را نمي دانم. مرا مي خواهي مرا به كجا ببري ؟ فقط همين را مي دانم كه هرچه مي كني مصلحتم در همان است.
آبراهام مزلو معتقد است دو نوع عشق داريم :عشق ناشي از كمبود و عشق ناشي از وجود.عشق ناشي از كمبود در واقع عشق نيست ، خود خواهي محض است،اين عشق مانند عشق فرزند به مادر است. فرزند از روي خود خواهي خود، از روي نياز،به مادر به اصطلاح عشق مي ورزد او محتاج مادر است بدون مادر هيچ است نمونه ي بارز آن وجود خانه ي سالمندان است اگر اين عشق واقعي بود هرگز خانه ي سالمنداني وجود نداشت در اين نوع عشق تو سعي مي كني مالك طرف مقابلت شوي به نظر من اين يك نوع تب است سريع اوج مي گيرد وبه همان سرعت فروكش مي كند.و حال عشق ناشي از وجود،اين نوع عشق به تدريج به وجود مي آيد.تو وجودت را از ياد مي بري ،سر تا پا معشوق مي شوي اين عشق ايثار و از خود گذشتگي است ،اين عشق كمياب است، نوعي اكسير،اين عشق در مرتبه نياز نيست ،ناب ناب است، فقط حرف از دادن است. دادن و دادن. گرفتني در كار نيست. شايد دليل اينكه تا به حال اجازه عاشق شدن را به خود نداده ام اين است كه هنوز نوع ناب آن را نيافته ام.
امشب براي كركسيون طرح يك، به كرمان مي روم. رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا
مي خواهم از جايي بنويسم كه خشت خشتش برايم خاطره ست.
يك ساختمان قديمي ولي پر رمز و راز، با يك حوض كوچك در و سط آن و چند صندلي سنگي كه هر كدام يك خاطره را برايم زنده مي كند،تك تك افراد آنجا از جلوي چشمانم مي گذرند .انگار همين ديروز بود،صدايش هنوز در گوشم است وسط چمن ها مي نشست و مي خواند(شد خزان گلشن آشنايي...........).از يك اتاقش صداي ساز و ازاتاق ديگرش صداي چهچه كسي كه انگار هزار سال است كه عاشق است به گوش مي رسيد.ياد آن چند صندلي زير درخت توت به خير ،اسمش را گذاشته بودند ميعادگاه عاشقان .دور زدن دور ساختمانش اپيدمي بود ،چه نگاه هايي كه بينشان ردو بدل نمي شد. رسم بود هر رور يك نفررا درون حوض بياندازند ديگر كار به جايي رسيده بود كه به رييس دانشكده هم رحم نكرده بودند.يادش به خير روزهايي داشتيم.
اي كاش مي دانستم الان كجايي و چه مي كني
مي دانم جايت خوب است و حالت بهتر از آن
اي كاش هيچ وقت نمي رفتي
آخرين خداحافظيت هيچ گاه از يادم نمي رود
تو رفتي ،من هم رفتم
من برگشتم،اماتو نبودي
براي برگشتنت همگي دست به دعا بوديم
اما تو ديگر رفته بودي
تو ديگر هيچ گاه باز نگشتي
يادت مي آيدمي خواستي حياط حوض دار دانشكده را پر از گل كني ؟
پس چه شد؟
من خوش خيال فكر مي كردم براي عروسيت دعوتم مي كني
اما غافل از اين كه..........
دوران نقاهتم را مي گذرانم
درد بي درمانم نفرت بود ،
نفرت از زنده بودن و زندگي كردن
دل خسته بودم،
از آدم ها ،
از مكانها،
از خودم ،
از خدا،
از تكرار بيهوده ي اين زندگي.
نمي دانم تا به حال به اين درد دچار شده ايد يا نه؟
خسته و گريزان از همه چيز.
اما حالا بهترم
چون مي گذرد غمي نيست.