غريبه اي مي آيد
دوردست ها را نگاه كن او را مي يابي
هر چه مي گذرد نزديكتر مي شود،نزديك ونزديك تر،
آنقدر نزديك كه در وجودم غرق مي شود
ديگر نمي بينمش، او را گم كرده ام
بايد درونم را زيرو رو كنم، شايد يا فتمش.
ديگر خسته شدم ،خسته از در بند فكر و ذهن بودن .نمي خواهم به هيچ چيز فكر كنم. آزاد و رها .مي خواهم ببينم سرنوشت با من چه مي كند، ديگر برايم مهم نيست ،هر جا برود او را همراهي خواهم كرد.مي خواهم علفي باشم در مقابل طوفان ودرخت تنومندي در مقابل اشعه ي سوزان خورشيد.
باز هم نوبت به تصميم گيري رسيد هميشه از دو راهي ها متنفر بوده ام .مانند كشتي شده ام كه سكانش را به دست باد داده ، به هر طرف برود مرا نيز با خود مي برد.
ماندن يا رفتن ،تا به حال هزار بار به اين موضوع فكر كرده ام هزار بار آن را سبك سنگين كرده ام اما مانند پرگاري كه محيط خود را دور مي زند بي هيچ نتيجه اي به نقطه ي اول بازگشته ام .
مي گويند هر جا دل است هما نجا بايد زيست. دلبستگي در آنجا ندارم اما دلم با آنجاست.اگربيايم دل را گذارده ام و آمده ام اما اين دل كه وابسته ي دل ديگري نيست پس حرف حسابش چيست؟ اينجا را هم نمي توانم ترك كنم اصلا حوصله ي هيچ كدام را ندارم. نمي دانم چه كنم.
سيد حسين امامزاده اي است دركازرون (يكي از شهرستانهاي استان فارس)كه نه تا به حال اسمش را شنيده بودم ونه از وجودش باخبر بودم.
ديشب ،دقيقا نمي دانم ولي فكر مي كنم ساعت حوالي دو بعد از نصف شب بود كه براي اولين باربود كه اسمش را از زبان يكي از دوستانم شنيدم نمي دانم حسم را چگونه بيان كنم اصلا بايد بگويم يا نه .
با شنيدن سيد حسين لرزه ير اندامم افتاد حس كردم روحم به پرواز در آمده حس عجيبي داشتم حس مرگ بود ولي شيرين ،انگار سا ل هاست اين مرد را مي شناسم دلم مي خواست پيشش بودم از دوستم خواهش كردم اگر به زيارتش رفت از طرف من هم زيارت كند ،هنوز اين جمله از دهانم خارج نشده بود كه حس كردم تمام ذرات وملكول هاي فضاي اتاقم سنگين شده ديگر هيچ چيز را نمي ديدم همه چيز برايم محو بود فقط تنها صداي بهاره را مي شنيدم كه به طرز عجيبي ترسيده بود و از من مي خواست به بيرون اتاق برويم فهميدم تنها اين حس متعلق به من نبود واقعي واقعي بود آري او درون اتاقم حضور داشت هواي اتاق هر لحظه فشار بيشتري وارد مي كرد دلم نمي خواست از اتاق خارج شوم اصلا انگار اجازه خروج نداشتيم نمي دانم شايد به خاطر ترس بهاره بود كه مدت زيادي با ما نماندولي هر چه بود مستم كرده بود شايد ديگر اين تجربه ماورايي ديگر به اين شدت برايم تكرار نشود .
چها ر ماه است از او چيزي خواسته ام ولي انگار حتي صدايم را هم نمي شنود نمي دانم چه گناهي مرتكب شدم كه اينگونه موستجب باز پس دادن آنم شايد بگوييد ناشكرم اما هميشه به خاطر نداشته هايم هم شكرش را به جا آورده ام نمي دانم شايد آزمايشي است الهي ولي هر چه هست ديگر تحملم تمام شده.
دلي كه آغشته از بي اويي است
دلي كه آكنده از بي دلي است
دلي كه در بيابان طلب گم نشده
كوچك و تنگ مي شود
براي اين دل لبخند ستارگان تبديل به نيشخندي زهر آلود مي شود
ديگر ماه هم نمي تواند همدرد بي كسي او باشد
همه ي عشق ها خود فريبي وهمه ي بودن ها نبودني بيش نيست
طبيعت رنگ خود را مي بازدو فقط يك رنگ به خود مي گيرد
بي اويي دودمان او را بر باد مي دهد
تنها درمان اين درد بي درمان در طلب بودن است و بس.
بايد با من بيگانه شوي، فقط با مرگ من است كه زنده مي شوي
وقتي مي خواهي من باشي ديگر در طلب نيستي،
نيستي سر تا پاي وجودت را مي گيرد
تك تك ذرات وجودت من را فرياد مي زنند،
ولي نه،تو اين گونه مي انگاري ، تويي كه فقط من رامي طلبي،در حالي كه غافلي و در جاهليت خود غوطه ور.