هفته قبل یک مهمان ناخوانده داشتیم
یک ماه از پاییز می گذرد،اما پاییز تازه هفته ی قبل قدم به کرمان گذاشت
هنوز صدای خش خش برگها یی را که زیر پای عابران به رقص در می آیند و پای کوبی می کنند را نشنیده ام
عاشق پاییزم،اما از مهر متنفرم
مهر بوی دلتنگی و غربت می دهد
هفته ی قبل کرمان بوی مهر می داد
زندگی را گم کرده ام
زندگی را در کوچه های شهرم،در رایحه ی مست کننده ی نرگس های دیارم ،در میان قطرات باران پاییزی زادگاهم گم کرده ام
ان را در پیچ وخم های جاده های کویر،در قلب بیابان های سوزان جا گذاشته ام
باید به عقب برگردم، اما فایده ای ندارد آن را از من ربوده اند
باید به دنبال یکی دیگر باشم در آینده ،نه در گذشته،گذشته را زندگی کرده ام،حال باید آینده را زندگی کنم
اگر پیدایش کنم.
مثل اینکه در این دنیا نبودم ،بیهوش بیهوش........
انگار تازه به هوش آمده ام چشمانم را که باز کردم تازه فهمیدم که در کرمان هستم،دوباره به این شهر باز گشته ام.باز هم کویر ،باز هم سکوت،باز دلتنگی های بدون علت،باز حس های غریب.
با این شهر خداحافظی کرده بودم آمادگی ترک کردنش را داشتم ،تمام تابستان را با خود جنگیده بودم تا بتوانم خود را راضی کنم اما............
نمی دانم این شهر چه چیز دارد ،مرا در بند خود کرده ،نمی دانم بازگشتنم را به حساب قسمت و مصلحت بگذارم یا ... اما قسمت را که خود ما می سازیم.
به هر حال الان اینجایم ومی خواهم بمانم وبدانم
خاموشم
و در این خاموشی هزار حرف نگفته باقی است
حرف هایی هست که حتی اگر بخواهی هم نمی توانی آن ها را بیان کنی
حرف هایی هست که هیچ گوشی آن ها را در نمی یابد
هجوم کلمه ها بر روی زبانم همانند فوران آتشفشانی شده که اجازه فوران کردن ندارد
در دریای سکوت غرقم هر چه دست و پا می زنم بیشتر فرو می روم
گل و لای و سنگریزه های ته این دریا آزارم می دهد
این سکوت سکوت لطیف و آرام بخش باران نیست
این سکوت سکوت وزش باد در علفزار نیست سکوت بی رحم و سنگینی است که وجودت را به حد انفجار می رساند
می ترسم می ترسم از زمانی که این آتشفشان فوران کند