December 29, 2004

و دیگر هیچ

 از دست و پا زدن خسته شده ام ،د یگر دیدن و ندیدنش برایم مهم نیست، نه اینکه مهم نباشد  از مهم بو دنش به تنگ آمده ام  . از خدا خواستمش الباقی  بسته به اوست ، ولی ته دلم می گوید این بار با همیشه  فرق می کند.

Posted by ساقی خردمند at 05:33 PM | Comments (1)

December 25, 2004

کرمان در سوگ

((دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است در گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پا ها در قیر شب است))
یکسال گذشت.یکسال است که تن خسته خود را از زیر بار سنگین و طاقت فرسایش رها ساخته
دو هزار سال کسی حرفش را نشنید و حال که رفته...
حال تله خاکی بیش نیست لیکن در نهادش هزاران حس وهزاران رازو رمز نهفته
دیگر حضور فیزیکی ندارد اما هیاهوی مردمانش در فضایش طنین انداز است از کنارش که می گذری بوی چهار فصلش،بوی فقیر نشینش،بوی تک تک مکانهایش به مشام میرسد
ولیکن او هنوز زنده است

Posted by ساقی خردمند at 07:41 PM | Comments (0)

December 01, 2004

کجاست یاری کننده ای  که یاریم کند

Posted by ساقی خردمند at 12:08 PM | Comments (3)