خوشحالم که هنوز هم آدم های خوب پیدا می شن ،خوشحالم که هنوز بدی جای خوبیو به طور کامل نگرفته،هنوز کسایی پیدا می شن که انصاف و مردانگی از یادشون نرفته
هفته ی پیش که داشتم از دکتر بر می گشتم (راستی هفته ی پیش فکمو باز کردم)در حالی که از درد حال خودمو نمی فهمیدم همراهمو تو تاکسی جا گذاشتم . اصلا فکر شو نمی کردم توی تهران به این بزرگی پیدا بشه با نا امیدی تمام بعد از حدود پنجاه بار زنگ زدن برای بار آخر صدای نگرانی از پشت تلفن به گوشم رسید .داشتم از خوشحالی بال در می آوردم که بالاخره یکی گوشیو جواب داد.طفلکی صاحب تاکسی تلفنو تا دم خونه برام آورد.چقدر دیدن جوانمردی و خوبی به آدم مزه می ده....
مثل اینکه این قصه سر دراز دارد
باید حداقل یک هفته ی دیگه این وضعیت را تحمل کنم ، خدا صبرم بده.
دوشنبه قرار برم تهران می خوان از فکم عکس بگیرن اگه خوب شده بود بازش کنن ترسم از این که بگن باید دو هفته دیگه بسته باشه . باورم نمی شه چهار هفته ی سختو پشت سر گذاشتم
تقریبا سه هفته از آن روز پیش بینی نشده می گذرد
توفیق اجباری نصیبم شده ،دعوت به سکوتی مطلق شده ام ،گاهی اوقات لذت بخش است و گاهی ملال آور اما هر چه هست می خواهم زودتر به پایان رسد.