December 22, 2005

و يلدايي ديگر...

طولاني ترين شب سال است و من ثانيه ثانيه اش را حس ميكنم يلدايم را در تنهايي به صبح مي رسانم .كرمان را در تنهايي آغاز كردم و در تنهايي پايانش مي دهم
در خلسه ام شايد هم خلسه نباشد . بين بودن و نبودن سردر گمم نمي دانم خوابم يا بيدار مدهوش و بي هوش
خاطرات چهار سال زندگي در كرمان از سرم مي گذرد لحظه به لحظه اش يادم است
احتياج به حرف زدن دارم احتياج به گوشي شنوا.
محتاجم به آرام بخشي كه آرامم كند ولي افسوس كه هيچ گوش شنوايي نيست.

Posted by ساقی خردمند at 01:10 AM | Comments (2)