April 15, 2006

تلختر از زهر مار

امشب جمله اي از طرف مادرم جگرم را به آتش كشيد
«خيلي تنهام»
حالم دگرگون است ،نه تنها براي تنهايي مادرم بلكه براي همه ي تنهايي هاي دنيا.
ساعتي راگريستم براي تنهايي خودم،براي تنهايي مادرم،براي تنهايي تمام مادران و فرزندان دنيا.
به راستي از خلقت اين آدميان در عجبم،تا وقتي در كنار يكديگريم قدر يكديگر را نمي دانيم و......
از تنهايي مادر به تنهايي خود رسيدم.
همراه واقعي نمي بينم،همگي مگسانند گرد شيريني.
دلخورم ،دلخورم از اين همراهان دوست نما.

Posted by ساقی خردمند at 1:39 AM | Comments (2)