دیگر بریده ام یک روز در انتظار آینده و روز دیگر منزجر از زندگی در حال و گذشته و آینده.
درونم به هم ریخته،به هر تکه اش که می رسم فغان تکه ی دیگرش به گوش می رسد.
نمی دانم چه در انتظارم است.
خسته ام،خسته ی خسته.
خستگی این چهار سال یکباره بر دوشم سنگینی کرده .
می ترسم، می ترسم از زمانیکه تحمل این بار کمرم را خم کند.
باید تاب بیاورم.
چرا هیچکس به دادم نمی رسد.
نمی دانم چرا همیشه منتظرم کسی به دادم برسد،هر بار منتظر مانده ام بی فایده بوده.
این بار خود باید دست به کار شوم.
می خواهم مبارزه کنم اما توان جنگیدن ندارم.
همه رفته اند ،هیچکس نیست ،هیچ چیز نیست جز سیاهی و تاریکی.
دیگر قلمروی درونم هم آرامم نمی کند.