July 06, 2006

و در انتها...

امشب در ودیوار این خانه با من حرف می زنند،
امشب آسمان هم به صدا در آمده،
امشب ستاره ها هم مرثیه ای دیگر می سرایند،
امشب تک تک لحظاتی را که در این چهار سال داشته ام در ذهنم در رفت و آمدند،
امشب شب آخری است که این دیار پر ستاره را به صبح می رسانم.
من می روم
می روم و تمام زندگی چهار ساله ام رابه جا می گذارم.
حس می کنم تکه ای از وجودم نیست،تکه ای که هیچ وقت نخواهمش یافت.
برای تمامی لحظات کرمانبم دلتنگم،
برای تمامی دقایقی که دیگر ندارمشان.

Posted by ساقی خردمند at 02:32 AM | Comments (0)