یک ماه و اندی است زندگیم تغییر کرده،همیشه فکر می کردم این یک ماه را چگونه خواهم گذراند
فرا رسید.
هنوز گرمم. فکر می کنم تابستانی در کار است که بعد از آن مهری است و دوباره دغدغه های خوب و بد زندگی مستقل دانشجویی.سایق برای فرار از خودم،اطرافیانم و محیطم جایی دیگر وجود داشت ،از جایی به جای دیگر پناه می بردم اما حال نه فراری در کار است و نه جایی برای فرار.
دلم محوطه ی پایین خوابگاه را می خواهد،زمینی که آسمانش به زمین نزدیکتر از همه جا و همیشه بود،زمینی که در برگیرنده ی اشکها و تنهایی هایم بود،دلم می خواهد در این زمین دراز بکشم،قدم بزنم،بدوم،فغان کنم،آه بکشم،اشک بریزم وبه تماشای ستاره ها بنشینم، این چهار دیواری اتاق برایم خفقان آور شده .